پیدا





صدایت می زنم

درخواست حذف اطلاعات

صدایت می زنم
گوش بده قلبم صدایت می زند
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره های دلم
به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره، آفت ست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه دریاهاست



عشق را معنا کن

درخواست حذف اطلاعات


دوست دارم ، تو برایم عشق را معنا کنی
خواب دنیا را کنارم غرق در رویا کنی دوست دارم ، دورِ تو پروانه باشم روز و شب
شمعِِ من باشی و در من شعله ها بر پا کنی دوست دارم ، از خودم تنهای تنها بگذرم
تا تو جایم را بگیری ، در دلم غوغا کنی دوست دارم ، واژه واژه شاعرِ چشمت شوم
تا نظر پشت نظر ،شعرِ مرا زیبا کنی دوست دارم ، دل به دریای نگاهت بسپرم
قطره قطره اشک ریزم ، تا مرا دریا کنی....!!!



عاشقانه

درخواست حذف اطلاعات

ای عشق مرا کامل می کنی ناهمواریم را هموار می کنی از من موجود بهتری می سازی با تو به خدا می رسم...



دربند

درخواست حذف اطلاعات

شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر ی که به زندان عشق دربند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهرگسل که برش تی و ما را هنوز پیوند است قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است که با ش تن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند است بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست خیال روی تو بیخ امید بنشانده ست بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده ست عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکند است اگر نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گل آکند است ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دستها که ز دست تو بر خداوند است فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست سند است سعدی



تلخ

درخواست حذف اطلاعات

تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش که تا یکدم بیاسایم زدنیا و شر و شورش حافظ



دام و دانه

درخواست حذف اطلاعات

این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را عنقا که یابد دام در پیش آن عنقامگس # در این دام و در این دانه مجو جز عشق جانانه مگو از چرخ وز خانه تو دیده گیر بامی را مولانا



رسم خداوندگاری

درخواست حذف اطلاعات

چرا زندگی اینقدر سخت شده؟ مردن اما مثل آب خوردن؟ چند بار آرزوی مرگ کرده ام؟ چند بار؟ فقط خدا می داند،خ که مرا نمی شنود، در اوج درد و تنهایی همراهم نیست،اما در شادی های زود گذرم حضور دارد، خداوندا این است رسم خداوند گاری؟



پنجره ش ته

درخواست حذف اطلاعات

من به زوال گلها در گلدان
به تکیدگی درخت ها در باغچه
و به بهانه های کوچک فریب خودم
و پنجره ش ته ای که مرا از آسمان
و پرندگان جدا می کرد
می شم... ده سال است ش ته مانده،
سردم است،سوز زمستان از درز ش ته پنجره هوای اتاق کوچکم ،را یخبندانی کرده است... خدای من دلتنگم،
خسته ام
از دل بستن...
دل کندن ...



کاش دوام بیاورم

درخواست حذف اطلاعات

تمام اندوه و اضطراب و دلتنگی ام
را نخ به نخ دود می کنم
به امید سبک شدن
دردی که در جانم می پیچد
افسوس...
افعی وابستگی بر گردنم پیچیده،
ده سال
کاش می توانستم فراموش کنم
ای جماعت
می خواهم فراموش کنم
فقط فراموش کنم
فقط
فقط
فقط...
کاش دوام بیاورم



معلق

درخواست حذف اطلاعات

آ ین گامهای معلق لک لک در آسمان... جهان را از بالا چگونه می بیند؟ لک لکی که با سر به سمت زمین شیرجه می زند؟ مست است یا دیوانه؟



لحن عشق

درخواست حذف اطلاعات

عاشق شدن شبیه گوش دادن به یک قطعه موسیقی تمام نشدنی است که همیشه از شنیدنش لذت بردی و دوستش داشتی،
یک قطعه موسیقی کلاسیک مثل چهار فصل ویوالدی،
یا پرشکوه مثل مرگ در پاریس چایکوفسکی و
مثل یک قطعه حزین و پر راز و نیاز تار
یا یک قطعه شور انگیز و مجنون وار از سه تار و دوتار و تنبور است
و گاهی ناله ی پر رمز و راز کمانچه، و زمانی هم عشوه گری انگشتان بر روی ضرب می شود،



رخ عیان

درخواست حذف اطلاعات

گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است گفتا تو خود حج ورنه رخم عیان است گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است گفتم ز فیض بپذیر این نیم جان که دارد گفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جان است فیض کاشانی



سرشار از خویش

درخواست حذف اطلاعات

بقول رومن رولان، همه آدمیان ،سرشار از خویشتن اند. ... آیا می شود فرصتی پیش بیاید،که از دست خود ،رها شویم ،داستان و قصه شخصی امان دست از سرمان بردارد، ؟ بشویم جزیی از کل؟



ادامه

درخواست حذف اطلاعات


بگذار ...
بگویم ، آ فهمیدم
چه ربطی ، بهم داریم !
تو
ادامه ی وجود منی



خدا در آشپزخانه

درخواست حذف اطلاعات


ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفن کمی آن طرف تر!
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه! کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب…
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی! ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به م قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم! از : ناهید عرجونی



نامی ندارد

درخواست حذف اطلاعات

تنهایی بسیار آزار دهنده و رنج آور است ،بی همزبانی ،بی همکلامی، نداشتن یک دوست که همراز و همدل باشد بسیار دشوار است،یک نفر که در لحظات نا امیدی به او بین ید شیرین است
اما اگر قرار است ،اگر که فقط برای داشتن ی که به ظاهر همکلام و همراه است ،اختیار احساس و عاطفه ات را از دست بدهی، و بهای داشتن ی این است که ، خودت نباشی ، شه و احساست را بیان نکنی ،برده وار تابع خواست دیگری بشوی و به راهی بروی که دوست نداری برخلاف حس درونی ات ،دلگیری و خشمت را پنهان کنی ،همان بهتر که هزار سال نوری ،تنها بمانی ، و عطای داشتن ی را که « او»
نیست ،به لقایش ببخشی ،
خلاص ،عمری و فرصتی نمانده، تا مرگ چیزی نمانده ،بقیه عمرم را مچاله می کنم و جلوی گرگان بیابان می اندازم اما با ی که نیست ،خودخواهی و تکبر و غرور ،رهایش نمی کند ، احساسم را تقسیم نمی کنم،



دیوانگی هایم

درخواست حذف اطلاعات

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست چند می گویی که از من شکوه ها داری به دل؟ لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج علت عاشق٬ طبیب من! ز علت ها جداست با غبار راه معشوق است راز آفتاب خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست خود در این خانه نمی خواند ی خط د تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، تا در این شهریم، آری شهریاری عشق راست عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست حسین منزوی



بگذار دوستت بدارم

درخواست حذف اطلاعات

بگذار دوستت بدارم
تا از اندوه دور بمانم
تا از تاریکی برهم
تا از زشتی دور شوم
بگذار دمی در کف دستان تو بخوابم ...
ای امن ترین مکان ها!
با عشق تو
می توانم هندسهٔ جهان را دگرگون کنم
سرزمین موعود را در هم شکنم ...



فقیر است او

درخواست حذف اطلاعات

فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او خبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر است او لطیف است او لطیف است او لطیف ابن اللطیف است او است او است او ملک گیر است او پناه است او پناه است او پناه هر گناه است او چراغ است او چراغ است او چراغ بی نظیر است او س است او س است او س هر جنون است او جهان است او جهان است او جهان شهد و شیر است او چو گفتی سر خود با او بگفتی با همه عالم وگر پنهان کنی می دان که دانای ضمیر است او وگر ردت کنند این ها بنگذارد تو را تنها درآ در ظل این ت که شاه ناگریز است او به سوی من او رو که سرسبزت کند ای جان به زیر دامن او رو که دفع تیغ و تیر است او هر آنچ او بفرماید سمعنا و اطعنا گو ز هر چیزی که می ترسی مجیر است او مجیر است او اگر کفر و گنه باشد وگر دیو سیه باشد چو زد بر آفتاب او یکی بدر منیر است او سخن با عشق می گویم سبق از عشق می گیرم به پیش او کشم جان را که بس اندک پذیر است او
مولانا



عدم

درخواست حذف اطلاعات

بررسی خیلی کوتاه و مختصری در باره بحث عدم از نظر مولانا درچند غزل دیوان شمس داشتم ، معانی جالب و پر مفهومی بنظرم رسید که گفتم با شما دوستان هم در میان بگذارم ،به بعضی از این ات و مفاهیم اشاره می کنم . آ عشق به از اول اوست تو ز آ سوی آغاز میا تا فسرده نشوی همچو جماد هم در آن آتش بگداز میا بشنو آواز روان ها ز عدم چو عدم هیچ به آواز میا راز کآواز دهد راز نماند مده آواز تو ای راز میا عدم در همین عالم است ،نیستی نیست ،نداشتن است نخواستن است مقام است مقام سالک صحرای عدم در مقابل باغ ارم ،تعبیری که مولانا آن را بارها تکرار کرده است،در عین حال می گوید عدم معدن جانست، پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست من بی بی تو درآییم در این جو زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست این عدم خود چه مبارک جایست که مددهای وجود از عدمست همه دل ها نگران سوی عدم این عدم نیست که باغ ارمست شاید هم عدم پایین ترین مقام است مقامی سفلی،
هیچ نداشتن در برابر معشوق ،
هیچ شدن ،هیچ بودن،بی هنر ،
بی اثر ،بی ثمر ،یعنی در عدم زیستن.
پادشه خوبان ما را از عدم به جهان و هستی آورده تا بشویم ،شدن ،از پوچی در آییم ،وزن بگیریم ،هست شویم ،بحر شویم کوزه شویم
فارغ از سود و زیان ،بی خبر از عشق من زمستی عشق بی خبرم ناچیز شدن در عدم ،جهان مانند ماهی است وعدم همچون دریا ،اصطلاح زیبایی که مولانا بکار می برد، چ در عدم،تا آماده ورود به این عالم فنا شویم ،وپس از چندی دوباره به عدم باز گردیم.
خداوند بر همه باشندگان و موجودات عالم بانگ زد ؛
ای موجودات ،بسوی شدن بروید که وقت شدن است، گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی تا نمایم همه را بی ز جگر خندیدن به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن مولانا معتقد است که سلطان عشق ، خداوند جان از همان عدم قبل از به دنیا آمدن جانهای خوب را شکار می کند. در این ات به صیدهای خوب که از عدم بسوی زمین و هستی آورده شدند، اشاره می کند. عدم دریاست وین عالم یکی کف سلیمانی است وین خلقان چو موران مولانا عدم را بسیار بزرگتر از عالم هستی می داند،مانند فیزیکدانانی که عالم هستی که می شناسیم را چون یک حباب در رودخانه ای وشان ( نظریه حباب ها) می بینند ،همان که مولانا می گوید ،عدم و نیستی و هیچ بزرگ مانند دریایی است که جهان ما ،مثل کف آن دریاست.
عدم دریاست وین عالم یکی کف سلیمانی است وین خلقان چو موران او می گوید ،آنان که صید خوبی برای خداوند جان هستند مست و خندان از سوی عدم بسوی عالم وجود می آیند در عدم بی آشیان و بی وطن هستند گویا چون هنوز به امر حق ،به شدن ،در نیامده اند ،در امر شدن و بودن ناقص اند ،می آیند تا کامل شوند،
ماجرای عدم از نظر مولانا یکی دیگر از اسرار است که آشکار آن ،مجاز نمی باشد گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم کی شود این روان من ن این چنین ن روان که منم بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحر بی کران که منم این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دو گم شد در آن جهان که منم فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بی سود و بی زیان که منم گفتم ای جان تو عین مایی گفت عین چه بود در این عیان که منم گفتم آنی بگفت ،های خموش در زبان نامده ست آن که منم گفتم اندر زبان چو درنامد اینت گویای بی زبان که منم می شدم در فنا چو مه بی پا اینت بی پای پادوان که منم



بی قرار

درخواست حذف اطلاعات

گر غصه روزگار گویم بس قصه بی شمار گویم یک عمر هزارسال باید تا من یکی از هزار گویم چشمم به زبان حال گوید نی آن که به اختیار گویم بر من دل انجمن بسوزد گر درد فراق یار گویم مرغان چمن فغان برآرند گر فرقت نوبهار گویم یاران صبوحیم کجایند تا درد دل خمار گویم نیست که دل سوی من آرد تا غصه روزگار گویم درد دل بی قرار سعدی هم با دل بی قرار گویم سعدی



بی نشان که منم

درخواست حذف اطلاعات

وه چه بی رنگ و بی نشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم کی شود این روان من ن این چنین ن روان که منم بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحر بی کران که منم این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دو گم شد در آن جهان که منم فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بی سود و بی زیان که منم گفتم ای جان تو عین مایی گفت عین چه بود در این عیان که منم گفتم آنی بگفت های خموش در زبان نامده ست آن که منم گفتم اندر زبان چو درنامد اینت گویای بی زبان که منم می شدم در فنا چو مه بی پا اینت بی پای پادوان که منم بانگ آمد چه می دوی بنگر در چنین ظاهر نهان که منم شمس تبریز را چو دیدم من نادره بحر و گنج و کان که منم
مولانا جان مرا ببخش ، خیال می تو را فهمیده ام اما دریغ و زهی خیال باطل اگر دانسته باشم ،جز خواندن ظاهر اتت ،هیچ نکرده ام،همیشه خیال آن ات را خطاب به دیگرانی گفته ای که من نیستند،
دردا و حسرتا،،، که خطاب به خود خود منست...



حاضر و ناظر

درخواست حذف اطلاعات

هر جا که هستی حاضری از دور بر ما،ناظری



من طلب اندر طلبم

درخواست حذف اطلاعات

دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم عشوه مده عشوه مده عشوه مستان ن م وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نیم یا بدهی یا ز دکان تو گروگان ببرم گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی رو که به جز حق نبری گر چه چنین بی خبرم مکن مدر در سپس مرو راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم ای دل و جان بنده تو بند شکرخنده تو خنده تو چیست بگو جوشش دریای کرم طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو همچو قضاهای فلک خیره و استیزه گرم چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود زانک دو چندان که ویم گر چه چنین مختصرم گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم کیسه برم کاسه برم زانک دورو همچو زرم گر چه دورو همچو زرم مهر تو دارد نظرم از مه و از مهر فلک مه تر و افلاک ترم لاف زنم لاف که تو راست کنی لاف مرا ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم چه عجب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم چه عجب ار خوش نظرم چونک تویی در نظرم بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم هر کی را کی هر جگری را هوسی لیک کجا تا به کجا من ز هوایی دگرم من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم تیر تراشنده تویی دوک تراشنده منم ماه درخشنده تویی من چو شب تیره برم میر شکار فلکی تیر بزن در دل من ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود بی خطر آن گاه بوم کز پی زخمت سپرم گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم سرکه فشانی چه کنی کآتش ما را بکشی کآتشم از سرکه ات افزون شود افزون شررم عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود ور نبود عید من آن مرد نیم بلک غرم چون عرفه و عید تویی غره ذی الحجه منم هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم سر بنهم پا بکشم بی سر و پا می نگرم مولانا غزل ۱۳۹۴ غره/ فریب خورده
غر/ روسپی



نخبه کشی

درخواست حذف اطلاعات

می خواستم با این فکر که اگر کبیر زنده بود یا اگر علیه مصدق کودتا نمی شد،یا اگر فلانی سر کار بیایدچنین و چنان می شود به مبارزه برخیزم و نشان دهم که ساختارهای اجتماعی اقتصادی فرهنگی تاب تحمل اصلاحات این بزرگان را نداشتند. می خواستم نشان بدهم که اگر صد بار با استبداد گلاویز شویم و آن را تحویل دیگری بدهیم ثمری ندارد و تا ساختار های استبداد پرور هستند همچنان به تولید محصول خود خواهند پرداخت. "جامعه شناسی نخبه کشی" علی رضا قلی



پیغام تو

درخواست حذف اطلاعات


گفته بودی کز توام بگرفت دل
من نخواهم در جهان جز کام تو منتظر بنشسته ام تا دررسد
از پی جان خواستن پیغام تو
مولانا



بیدل

درخواست حذف اطلاعات

ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما چاکهای دل نیام تیغ مژگان شما ازش ت کار هاآشفته حالان نسخه ای ست دفتر آشوب یعنی سنبلستان شما شعله درجانی که خاک حسرت دیدار نیست خاک درچشمی که نتوان بود حیران شما از هجوم اشک بر مژگان گهرها چیده ایم در تمنای نثار لعل خندان شما یارب ا ین خال است یاجوش لطافتهای
حسن می نماید دانه ای سیب زنخدان شما تا قیامت جوهر وآیینه می جوشد به هم از غبارم پاک نتوان کرد دامان شما پیکر من ازگداز یأس شد آب و هنوز موج می بالد زبان شکر احسان شما کی بود یارب که در بزم تبسمهای ناز چشم زخمم سرمه گیرد از نمکدان شما ی رموخالی از پروازشوخی نیست حسن صد نگه خو ده درتحریک مژگان شما با ش ت زلف نتوان اینقدر پرداختن رنگ ما هم نسبتی دارد به پیمان شما کوشش ما پای خواب آلوده ی دامان ماست جز شما سر بر نیارد ازگریبان شما بیدل آشفتهٔ ما بوی جمعیت نبرد تا به کی در حلقهٔ زلف پریشان شما بیدل دهلوی



می نویسم ،پس هستم

درخواست حذف اطلاعات

من روایت می کنم پس هستم،
همه ما سرشار از قصه هستیم ،قصه های تکراری ، تلخ ،شیرین ،وحشت آور ،آرام بخش ،نیم بند ،عجیب ،جذاب
همه ما قصه گوییم، قصه ،قصه ،قصه
قصه ی غصه هایمان ،اما فقط عده ای جرات می کنیم بنویسیم، چرا همگی نمی نویسیم ؟
برای اینکه ممکن است قصه امان را نپسندند؟
قضاوتمان کنند از روی قصه هایمان؟
تایید یا تکذیب شویم؟
آیا اهمیتی دارد ،که چارچوب قصه گویی را ندانیم؟ که زبان قصه نویسی را بلد نباشیم؟
از نظر من که اهمیتی ندارد ،مهم خود قصه و روایت است که ماندگار است، این که در حال حاضر نویسنده موفقی هستیم و یا در آینده خواهیم شد چندان اهمیت ندارد ،مهم آن است ، که میل و شوق و ذوق نوشتن در ما از بین نرود،
نوشتن نوعی نگاه دقیق و عمیق به زندگی است ،یک شیوه خاص زیستن است.
باید همیشه نوشت، عادتی همیشگی ، جریان افکار پریشان و منظم را به رشته تحریر در آوردن ،باعث پیوند بیشتر آدمیان می شود ،زبان و خط، پل ارتباط افکار پراکنده می شود.
گاهی با خودم می گویم این میل به نگارش افکارم که آمیخته با میل بقاست از کی و کجا همراهم شده ... نمی دانم فقط می دانم،اگر روزی ننویسم ،یعنی اینکه ذهن مغشوش و شلوغم از کار افتاده است ،
در روزهای عادی ،فقط می نویسم روی کاغذ ،گوشی،دفتر،حاشیه رو مه، همه جا ...
روی شیشه بخار گرفته ، در هوایی که تنفس می کنم، توی ذهنم وقتی خو ده ام ،حتی گاهی روی دیوار متز ل و ناپایدار حریر گونه مقابلم روی گرد و غبار، کلمات را به در می آورم. آنها را پیدا می کنم ،صید می کنم و کنار هم می نشانمشان .
پس بازهم تکرار می کنم، من زنده ام تا روایت کنم ،تا بنویسم
تا قصه بگویم
نوشتن برایم عبادت است ،نیایش
وقتی هم که قصه دیگران را می خوانم در لحظه آف قصه اشان و تلاششان برای بقا شریک می شوم ،با نویسنده در بیان کلمات مناسب و باردار از معنا حظ می برم ، با او یکی می شوم ، خلاصه آن که، من که خواننده ام
با او درستایش قصه گویی سهیم می شوم ،با او یکی می شوم ،همه در حال جستجوی معنا ،قصه و داستانمان،در بزرگراهی همراه می شویم. بهترین نویسندگان همیشه مبتدی بودند، آنچه آنان را تاثیر گذار کرده است علاقه آنان به مکتوب روایت های ذهنی اشان بوده است،علاقه و شوق و ذوق به راوی بودن،قصه گفتن،
باید عشق نوشتن داشت
عشق عشق عشق
شعله روایت نباید خاموش شود.
زندگی قصه ای است که همواره توسط ما در حال روایت است.بی هیچ وقفه ای،
می گویند بخوانید تا بتوانید بنویسید، بخوانید بخوانید بخوانید تا روزی عاقبت بتوانید که بنویسید
اما من فکر می کنم
خواندن با نوشتن متفاوت است از زیاد خواندن نویسنده نمی شویم ، شاید خواننده ای حرفه ای شویم ، اما وما نویسنده نخواهیم شد .چرا چنین است ؟چون وقتی که کت می خوانیم و با نویسنده همذات پنداری می کنیم فقط شوق و میل به نوشتن در ما شعله ور می شود .همین ،او به تو چگونگی بیان روایت ات را یاد نمی دهد ،فقط بتو می گوید تو هم می توانی ،آن وقت تو که تا بحال فقط خواننده بوده ای ،با خودت می گویی ؛
«هی رفیق حالا نوبت توست ،وقتش رسیده که داستانت را بنویسی... » موقع نوشتن ذهنم خالی می شود از همه آنچه دیده و خوانده ام ،من می مانم و صفحه سپید پیش رویم.
فقط آنچه باقی می ماند ،میل شدیدی است تا کلمات را بیافرینم و صفحه سفید را پر کنم.
نوشتن ،نوعی عبادت، نیایش و شاید بهتر باشد بگویم ستایش زندگی است،
و این چرخه ی نوشتن ،خوانده شدن ،
ذوق آف و باز هم نوشتن ،مدام ادامه می یابد...



توبه از عشق

درخواست حذف اطلاعات

ی عاشقانه دیدم، ی ساده اما پر احساس،در باره دو عاشق و معشوق که به یک اندازه در عشق ورزی سهیم هستند، عشقی بدون هوس،خوددار،زیبا
پاک ،صادق،بی هیچ حرف اضافه و توضیحی...
فقط باهم بودن و در کنار هم ماندن را دوست داشتند ،در کنار هم بنشینند و به ماه و آسمان چشم بدوزند . و در اوج احساس مهر ورزی فقط بهم نگاه کنند.
حس خوبی داشتم وقتی را می دیدم. یاد اینکه چکارها که نکردیم ،چه دروغها که نگفتیم و چقدر بی صداقت با خود بودیم و خاطره ،خطاها و اشتباهاتی که بنام عشق انجام ندادیم اشک از چشمانم جاری کرد، گریه بیاد عشق که چقدر مظلومانه در دستان آلوده ما به خون نشست...
واقعا به نام عشق ،عشق را سر بریدیم
احساسی پوچ و بی هویت ،گنگ و زشت و قبیح در خود بر پا کردیم ،دلخوش به آنکه عاشق هستیم... خدایا بر ما ببخش و بیامرز
از امشب تصمیم گرفته ام ،بخاطر روح خودم بخاطر سلامت روانم ،نام هر احساسی را عشق نگذارم.
توبه می کنم از بد نام و آلودن تقدس عشق... دیگر عاشق نمی شوم ،من از آلودن چهره پاک عشق ،از خدا طلب مغفرت می کنم ...
احساس خوبی دارم ،سبک و رها...



ایران

درخواست حذف اطلاعات

در روح و جان من، می مانی ای وطن
به زیر پافِتَد ،آن دلی، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو، همه جهان نیرزد در روح و جان من، می مانی ای وطن
به زیر پافِتَدان دلی، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو، همه جهان نیرزد ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران، بد گهران
ای عشق سوزان، ای شیرین ترین رویای من تو بمان، در دل و جان
ای ایران ایران، گ ار سبزت دور از تو راج خزان، جور زمان
ای مهر رخشان، ای روشنگر دنیای من به جهان، تو بمان سبزی سر چمن، سرخی خون من، سپیدی طلوع سحر، به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستیم، به هستی تو بسته ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران، بد گهران
ای عشق سوزان، ای شیرین ترین رویای من تو بمان، در دل و جان
ای ایران ایران، گ ار سبزت دور از تو راج خزان، جور زمان
ای مهر رخشان، ای روشنگر دنیای من به جهان، تو بمان در روح و جان من، می مانی ای وطن
به زیر پافِتَدان دلی، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو، همه جهان نیرزد ترانه سرا ،تورج نگهبان



گرسنگی

درخواست حذف اطلاعات

قبله عالم به سلامت،
رعیت گرسنه اند امر ملوکانه چیست؟
- مالیات را افزایش دهید
گرسنگی یادشان می رود،
پدرسوخته ها... قسمتی از متن سریال قهوه تلخ



عاشقی چیست

درخواست حذف اطلاعات

گر نبودی سوز و آب چشم عاشقان خودنبودی درحقیقت آب وآتش در جهان تا آتش به چوب نرسد، چگونه سوزد؟ و چون یک سر چوب نسوزد، از آن سر دیگر آب چون روان شود؟ ای شمع زرد روی که با اشک دیده ای
سر خیل عاشقان مصیبت رسیده ای فرهاد وقت خویشی، می سوز و می گداز تا خود چرا ز صحبت شیرین بریده ای؟ بعضی گویند: شمع از بهر آن گریدکه آتش همخانهٔ او شده است و بعضی میگویند: از بهر آن می گریدکه شهد شیرین از خانهٔ او رفته است، او به زبان حال می گوید: حال شبهای مرا همچو منی داند و بس تو چه دانی که شب سوختگان چون گذرد * پرسید یکی که: عاشقی چیست؟ گفتم که: چو من شوی بدانی مجالس سبعه مولانا ،مجلس پنجم،مناجات



سرای بی ی

درخواست حذف اطلاعات

در این سرای بی ی ی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
ی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند دل اب من دگر اب تر نمی شود
که خنجر غمت از این اب تر نمی زند گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ ندا به گوش کر نمی زند نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر ی تبر نمی زند
هوشنگ ابتهاج



گاهی

درخواست حذف اطلاعات

نقل قول از یک دوست
- گاهی چه سعادتی نصیبِ بعضی ها
می شود..
بهار که می شود عاشق می شوند همانی هم که باید بیاید و دلیلِ زندگی بشود از راه می رسد و ،
عطرِ موردِ علاقه شان هم به لباس هایِ چهارخانه ای که تن کرده چسبیده تا قصه عاشقی شان تکمیل شود!
مگر می شود بعد از این همه
اتفاقِ خوب ،
عصرِ یک روزِ تعطیل ،
بعد از کلی کلافه گی
پیامِ " دوستت دارم" هایش را بخوانی و نخندی ؟!
باید باور کرد زندگی همین جا خلاصه می شود...



گویا و گنگ

درخواست حذف اطلاعات

چه دور و چه آشنایی ! چه نزدیک و چه غریبی! چه کند در زیر رادیکال ایام ،
این دل با عدد ی ناچیز و گنگ... با توان چند هزار ضرب در عددی مجهول ، کی بدست می آیی ای معادله ی بی پاسخ؟ چقدر دلتنگم،
بگذارید بخوابم ،
فقط چند ساعت
شاید ،چند روز
چند ماه
چند سال
وبیدارشوم و دنیا را زیباتر و دلپذیرتر
از امروز، بیابم...
به امید آنکه هیچ حس گنگی زیر تازیانه
زمان ،به توان هزار نرسد
و جهان فقط پر از اعداد گویا شود...